سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
محمد امیدواری ابرقویی

جابربن عبدالله انصاری

  1. سیما و شخصیت

  1. پدر جابر

اوّلین شهید احد، پدر جابر بن عبدالله انصاری است که رسول خدا(ص)قبل از هزیمت به وی نماز گذاشت.

عبدالله (پدر جابر) دوستی داشت که در بدر شهید شده بود. در خواب او را دید و گفت: من در بهشتم و تو هم به ما ملحق می‏شوی و به همین دلیل هنگامی که می‏خواست به احد برود گفت: که من شهید می‏شوم، چون رسول خدا(ص)خوابش را با شهید شدنش تعبیر فرموده بود.

پدر جابر 200 سال داشت.

رُوِیَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ:اسْتُشْهِدَ وَالِدِی بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ(ص)یَوْمَ أُحُدٍ وَ هُوَ ابْنُ مِائَتَیْ سَنَة.[الخرائج و الجرائح، ج1، ص153].

  2. ازدواج

  1) رسول خدا(ص)از جابر پرسید: ازدواج کرده‏ای؟ گفت: بله. پرسید با کی؟ گفت: با فلانی که زن بیوه‏ای است. فرمود: چرا باکره نگرفتی؟ گفت پدرم در جبهه شهید شده و هفت دختر در خانه گذاشته. اگر دختر می‏گرفتم مسائلی و سبک‏مغزی‏هایی در خانه رخ می‏داد، ولی آن زن بیوه به خاطر مدیریتی که دارد هم آهنگی به وجود می‏آورد.هَذِهِ أَجْمَعُ لامْرِی[مکارم‏الاخلاق، ص20].

جالب این که این گفت و گوها در راه جبهه بوده است.

  3. جهاد جابر

جابر از طایفه خزرج بود و در 21 جنگی که رسول خدا(ص)شرکت فرمود 19 جنگ را جابر شرکت داشت و در دو جنگ چون کودک بود. پدرش ممانعت کرد، ولی باز هم به جبهه رفت، به رزمندگان آب می‏داد. پدر جابر در جنگ احد در رکاب رسول خدا(ص)شهید شد و قبل از رفتن به جبهه به همین جابر گفت: فرزندم! من در این جبهه شهید می‏شوم. مواظب خواهرانت باش و قرض‏های مرا بده. کفّار او را مثله کردند.

  4. شکنجه

  1) حجّاج دست جابر بن عبدالله انصاری را با مسّ گداخته داغ و مهر گذاشت به بهانه این که چرا شما در قتل عثمان طرفداری نکرده‏اید.[الغدیر، ج9، ص129].

  5. حدیث جابر

جابر حلقه درسی داشت که در مسجد رسول الله(ص)می‏نشست و مردم دور او جمع و حدیث رسول الله(ص)را می‏شنیدند.[اعیان الشّیعه].

  1) جابر می‏گوید: رسول خدا(ص)، فاطمه(س)را دید که لباس کم‏ارزشی پوشیده و با دستش آسیا می‏کند و بچه‏اش را در دامن نهاده شیر می‏دهد. از دیدن این منظره اشکش جاری شد. فرمود: دختر عزیزم سختی و مرارت دنیا را بچش تا به شیرینی نعمت‏های آخرت نائل گردی. عرض کرد: یا رسول الله(ص)! خدا را بر نعمت‏هایش سپاس می‏گویم. آنگاه این آیه نازل شد:وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی[(ضحی/5)][المناقب، ج3، ص342].

  2) جابر می‏گوید: با رسول خدا(ص)به خانه فاطمه(س)رفتیم. حضرت(ص)دیدند رنگ زهرا(س)زرد شده، علّت را پرسیدند فاطمه(س)عرض کرد:یَا رَسُولَ اللَّهِ الْجُوعپیامبر برایش دعا کرد.[کافی، ج5، ص528].

  3) جابر بن عبدالله می‏گوید: در مسجد رسول الله(ص)نماز می‏خواندیم. پیرمرد کهنه‏پوش ضعیفی وارد مسجد شد. رسول خدا(ص)حال او را پرسید. پیرمرد گفت: من گرسنه‏ام، سیرم کن؛ لباس ندارم، مرا بپوشان و فقیرم، کمکم کن. پیامبر(ص)فرمود من چیزی ندارم، ولی تو را راهنمایی می‏کنم.انْطَلِقْ إِلَی مَنْزِلِ مَنْ یُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ یُوثِرُ اللَّهَ عَلَی نَفْسِهِ انْطَلِقْ إِلَی حُجْرَةِ فَاطِمَةَ[بشاره‏المصطفی، ص137].

پیرمرد به همراه بلال به سراغ حضرت زهرا(س)رفت و پس از سلام درخواست‏هایش را بازگو کرد در حالی که حضرت زهرا(س)با بچه‏هایش سه روز هیچ نخورده بودند و پیامبر(ص)هم از این مسأله باخبر بود. حضرت پوست گوسفندی که حسن و حسین(علیهما السّلام)روی آن می‏خوابیدند را به او داد.

پیرمرد عرض کرد: من گرسنه‏ام، به من پوست می‏دهید؟ آنگاه حضرت گردن‏بند خود را به او اهدا کرد. او هم به مسجد آمد و جریان را به حضرت رسول(ص)گفت. حضرت فرمود: بفروش ان شاء الله خدا کارت را درست کند. سپس رسول خدا(ص)گریه کرد و فرمود: چطور خدا کار او را درست نکند در حالی که بهترین دختران آدم به او گردن بندی اهدا کرده است. عمّار یاسر عرض کرد یا رسول الله اجازه می‏دهید من گردنبند را بخرم؟ فرمود: بخر. به اعرابی گفت: به چند می‏فروشی؟ پیرمرد گفت: به مقداری گوشت و نان و لباسی که بپوشم و دیناری که به وطن خود بازگردم. عمّار 20 دینار و 200 درهم و یک برد یمانی و یک مرکب و مقداری گوشت و نان به او داد و پیرمرد به عمّار گفت: راستی چقدر سخاوتمندی. پیرمرد خدمت پیامبر(ص)رسید و برای حضرت زهرا(س)دعا کرد و پیامبر(ص)آمّین گفت. عمّار یاسر این گردن بند را خوشبو کرد و داخل برد یمانی گذاشت و به همراه غلامی تقدیم حضرت زهرا(س)کرد. حضرت غلام را آزاد کرد در حالی که می‏خندید. فرمود: چرا می‏خندی؟ عرض کرد: از برکت این گردن بند در تعجّبم. گرسنه‏ای را سیر، عریانی را پوشانید، فقیری را بی‏نیاز و برده‏ای را آزاد و سپس به صاحبش برگشت.[بحار، ج43، ص56].

  6. وفات

مات سنه 78[معجم رجال خویی، ج4، ص17 به بعد].

  2. جابر واهل بیت

  1. رسول خدا و جابر

رسول خدا(ص)به جابر فرمود:أَنْتَ مِنَّا أَبْغَضَ اللَّهُ مَنْ أَبْغَضَکَ وَ أَحَبَّ مَنْ أَحَبَّک[إختصاص مفید، ص222].

علم غیب رسول خدا(ص)به طول عمر او: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ (امام باقر (ع)) فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ[أمالی صدوق، ص353].

رسول خدا(ص)در شب حمله بر دشمن 25 مرتبه به جابر دعا کرد.

  2. صحابی بزرگ

از اصحاب 6 معصوم بوده است. (رسول الله و پنج امام).

من اصحاب امیر المؤمنین الاصفیاء و من شرطة خمیسه و من اصحاب الحسنین (علیهما السّلام) و السّجّاد (ع) و الباقر (ع)[معجم رجال خویی، ج4، ص17 به بعد].

آخرین صحابه رسول الله(ص)از جهت مدت عمر بوده است.

  3. حمایت از ولایت

فضیلت علی بن ابی طالب(علیهما السّلام)را بر دیگران اعلام کرده است.

در اثر پیر شدن ابروهایش چشمانش را پوشانده بود، ولی همین که درباره حضرت علی(ع)سؤال شد:فَرَفَعَ حاجبَیْهِ عَنْ عَیْنَیْهِ فَقَالَ: ذلک خیرُ البَشَرِ امّا واللّهِ انّا کُنّا لَنَعْرِفُ المُنَافِقِینَ عَلَی عَهْدِ رَسولِ اللّهِ بِبُغْضِهِمْ إِیّاهُ[اعیان الشّیعه و معجم خویی].

  1) جابر در کوچه‏های مدینه راه می‏افتاد و داخل جلسات انصار می‏شد و می‏گفت:

عَلِیٌّ خَیْرُ الْبَشَرِ فَمَنْ أَبَی فَقَدْ کَفَرَ یَا مَعَاشِرَ الانْصَارِ أَدِّبُوا أَوْلادَکُمْ عَلَی حُبِّ عَلِیٍّ فَمَنْ أَبَی فَانْظُرُوا فِی شَأْنِ أُمِّهِ[من‏ لایحضره‏ الفقیه، ج3، ص493].

  2)فَقَامَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الانْصَارِیُّ فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّه!ِ وَ مَنِ الائِمَّةُ مِنْ وُلْدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ قَالَ: الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ثُمَّ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ فِی زَمَانِهِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ الْبَاقِرُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا أَدْرَکْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْکَاظِمُ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ الرِّضَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ التَّقِیُّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ النَّقِیُّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الزَّکِیُّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ مَهْدِیُّ أُمَّتِی الَّذِی یَمْلا الارْضَ قِسْطاً وَ عَدْلا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً هَولاءِ یَا جَابِرُ! خُلَفَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ أَوْلادِی وَ عِتْرَتِی مَنْ أَطَاعَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِی وَ مَنْ عَصَاهُمْ فَقَدْ عَصَانِی وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ أَوْ أَنْکَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْکَرَنِی وَ بِهِمْ یُمْسِکُ اللَّهُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الارْضِ إِلا بِإِذْنِهِ وَ بِهِمْ یَحْفَظُ اللَّهُ الارْضَ أَنْ تَمِیدَ بِأَهْلِهَا[کمالالدین، ج1، ص258].

  3) جابر یکی از شاهدان غدیر خم و نصب علی بن ابی طالب(علیهما السّلام)که ده‏ها سال بعد در جلساتی آنچه را دیده بود می گفت و یکی از راویان حدیث غدیر است.[الغدیر، ج1، ص205].

  7) قال جابر:کنّا مع النّبی (ص) فی حجّة الوداع فلمّا رجع الی الجُحْفَة نَزَل ثمّ خطب النّاس فقال أیّها النّاس انی مسئول و أنتم مسئولون...الی آخر.[الغدیر، ج1، ص21].

  8) در حدیث دیگر آمده که راوی می‏گوید: منزل جابر بودم که امام سجّاد(ع)و محمّد بن حنفیّه وارد شدند و یک مرد عراقی جابر را قسم داد که ماجرای غدیر را که از نزدیک دیده، تعریف کند. (یکی از کسانی است که اصرار بر نقل حدیث غدیر داشت.)[الغدیر، ج1، ص21].

  9) نقل‏های متعدّدی از حدیث غدیر به جابر منتهی می‏شود که در جلد اوّل الغدیر آمده: قَالَ جَابِرٌ الانْصَارِیُّ:لَمَّا نَزَلَتْ "الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ "(مائده/3) قَالَ النَّبِیُّ (ص):" اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی إِکْمَالِ الدِّینِ وَ إِتْمَامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَی الرَّبِّ بِرِسَالَتِی وَ وَلایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) بَعْدِی[المناقب، ج3، ص23].

  10) در نقل بحار جابر می‏گوید: من در حجّة الوداع نزدیک ترین مردم به پیامبر(ص)بودم.

قَالَ ‏جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الانْصَارِیُّ:إِنِّی لادْنَاهُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فِی حَجَّةِ الْوَدَاعِ بِمِنًی.[أمالی طوسی، ص363].

  4. عشق به اهل بیت

  4) اصحاب رسول الله(ص)سه دسته شدند:

الف: گروهی که در زمان خود حضرت(ص)منحرف شدند مثل ثعلبه که این آیه آمدوَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحینَ ‏فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ‏ فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فی قُلُوبِهِم[توبه/77-75].

ب: گروهی بعد از رحلت منحرف شدند.

ج: گروهی که تا پایان عمر در راه بودند مثل جابر بن عبدالله انصاری که با سن 94 سالگی آخرین صحابی باز هم دست کودکی را که نامش امام باقر(ع)بود می‏بوسید و بدین وسیله مردم را متوجّه خطّ رهبری او می‏کرد و مانند عدی بن حاتم که سه فرزندش در جنگ‏ها شهید و دو چشمش در صفّین و جمل نابینا شد و در برابر نیش معاویه که پرسید: فرزندانت کجا هستند؟ و علی با تو انصاف نکرد که فرزندان خودش را نگاه داشت و فرزندان تو را به جبهه فرستاد. گفت: من انصاف نکردم، زیرا باید خودم را فدا می‏کردم، ولی هنوز زنده هستم.

  5) جابر در میان جمعیت در وسط راه همین که امام حسن و حسین(علیهما السّلام)را دید خودش را روی پاهای آن دو عزیز اندخت و بوسید. به او گفتند: شما با این سنّ پیری و موقعیت اجتماعی و سابقه‏های مبارزاتی در میان انظار عمومی صلاح نیست این همه تواضع نسبت به حسنین(علیهما السّلام). جابر در پاسخ گفت:إِلَیْکَ عَنِّی فَلَوْ عَلِمْتَ یَا أَخَا قُرَیْشٍ مِنْ فَضْلِهِمَا وَ مَکَانِهِمَا مَا أَعْلَمُ لَقَبَّلْتَ مَا تَحْتَ أَقْدَامِهِمَا مِنَ التُّرَاب.[أمالی طوسی، ص499].

  5. زائر اربعین حسینی

جابر بن عبدالله اوّلین زائر امام حسین(ع)[معجم رجال خویی، ج4، ص17 به بعد].

  6. جابر و معجزات رسول خدا

  1) جابر گرسنگی شدید رسول الله(ص)در کندن خندق را احساس کرد و به منزل آمد و با مشورت همسر تصمیم گرفتند بزغاله خود را ذبح و یک من آرد را نان و رسول خدا(ص)را مهمان کنند. دعوت به عمل آمد. حضرت پرسید: تنها بیایم یا با همراه؟ جابر می‏گوید: با خودم فکر کردم، لابد همراه کسی مثل علی بن ابیطالب(علیهما السّلام)دارد. گفتم: با همراه. حضرت جلو خندق ایستاد و همه اهل خندق را به خانه جابر دعوت کرد. به علاوه در بین راه هم مردم را دعوت می‏کرد. جابر گفت: با خود گفتم امروز رسوا شدم. با هیجان به خانه آمدم. همسرم گفت: اگر رسول الله دعوت کرده، پس ناراحت نباش. خودش مسأله را حل می‏کند. جابر می‏گوید: ایمان زنم از من بیشتر است. حضرت(ص)فرمود: همگی پشت در خانه بمانید خودش با علی(ع)وارد و نگاهی به تنور و دیگ آبگوشت کرد و فرمود: نان را دانه دانه از تنور به من بده زن جابر نان را به حضرت(ص)داده و حضرت(ص)نان‏ها را در ظرف خرد و آبگوشت روی آن می‏ریخت و مردم ده نفر ده نفر می‏آمدند غذا میل کرده و می‏رفتند و همه سیر شدند و غذاها هم زیاد آمد.[الخرائج‏والجرائح، ج1، ص151].

  2) پدر جابر که در اُحد شهید و مثله شده بود به یک یهودی بدهکار بود. رسول خدا(ص)که حامی مستضعفان و خانواده شهدا بود و از سوی دیگر جابر 7 خواهر در خانه داشت، به جابر گفت: به یهودی بگو بدهی تو را هنگام خشک شدن خرما می‏دهم و همین که خرماها خشک شد مرا خبر کن. جابر هنگام خشک شدن خرما رسول خدا(ص)را خبر کرد. حضرت به نخلستان آمد و از هر نوع خرما مشتی برداشت و دوباره روی آن ریخت و فرمود: یهودی را خبر کن. طلبکار یهودی آمد. رسول خدا(ص)فرمود از کدام نوع خرماها طلب خود را وصول می‏کنی؟ گفت: به قدری بدهکاری زیاد است که تمام انواع خرماها هم کافی نیست. حضرت(ص)فرمود کار نداشته باش. یهودی نوعی را انتخاب کرد. حضرت با کلمه بسم الله با دست مبارکش با کیل آنقدر به یهودی خرما داد تا تمام بدهکاری پدر جابر پرداخت شد و همچنان خرماها کم نشد، سپس به جابر که فرزند شهید و هفت خواهر در خانه داشت فرمود: خرماها را به منزل ببر که خداوند در آن برکت قرار داده است. جابر می‏گوید: از خرماها خوردیم و بخشیدیم و فروختیم تا سال بعد.[الخرائج‏ و الجرائح، ج1، ص153].

  3) امام باقر(ع)به عیادت جابر که بسیار پیر شده بود رفت و احوالپرسی کرد. جابر گفت:أنا فی حال الکبر أحبّ الی من الشّباب و المرض أحبّ الی من الصّحّة و الموت أحب الی من الحیوة. فقال الباقر (ع):" امّا أنا فَاَحبّ الی الّتی یختاره الله من الشّباب و المرض و.." فأَخَذَ یَدَ الباقر (ع) و قبّلها و قال: صدق رسول الله (ص)[أعیان الشّیعه].

  7. جابر و امام باقر(ع)

امام باقر(ع)به او قول شفاعت داد.

عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع):إِنَّ لابِی مَنَاقِبَ لَیْسَتْ لاحَدٍ مِنْ آبَائِی إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ: لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ إِنَّکَ تُدْرِکُ مُحَمَّداً ابْنِی فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ فَأَتَی جَابِرٌ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ (ع) فَطَلَبَهُ مِنْهُ فَقَالَ نُرْسِلُ إِلَیْهِ فَنَدْعُوهُ لَکَ مِنَ الْکُتَّابِ فَقَالَ اذْهَبْ إِلَیْهِ فَأَتَاهُ فَأَقْرَأَهُ السَّلامَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَبَّلَ رَأْسَهُ وَ الْتَزَمَهُ فَقَالَ وَ عَلَی جَدِّیَ السَّلامُ وَ عَلَیْکَ یَا جَابِرُ قَالَ فَسَأَلَهُ جَابِرٌ أَنْ یَضْمَنَ لَهُ الشَّفَاعَةَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَقَالَ لَهُ أَفْعَلُ ذَلِکَ یَا جَابِرُ[إختصاص مفید، ص62].

امام سجّاد(ع)همراه کودکش امام باقر(ع)بر جابر وارد شد. امام سجّاد(ع)به فرزندش فرمود: سر عموی خود جابر را ببوس و همین که جابر متوجّه شد که کودک امام باقر(ع)است او را بغل کرد و بوسید.

جابر به امام باقر(ع)در سن کهولت گفت:وَ اللَّهِ لا دَخَلْتُ فِی نَهْیِ رَسُولِ اللَّهِ ص[کفایه‏الاثر، ص53].

جابر هر روز دو بار به منزل امام باقر(ع)که کودک بود می‏آمد و او را می‏بوسید و می‏گفت:بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی أَبُوکَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) یُقْرِئُکَ السَّلامَ وَ یَقُولُ ذَلِکَ قَالَ: فَرَجَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ إِلَی أَبِیهِ وَ هُوَ ذَعِرٌ فَأَخْبَرَهُ! الْخَبَرَ فَقَالَ لَهُ:"یَا بُنَیَّ وَ قَدْ فَعَلَهَا جَابِرٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ: الْزَمْ بَیْتَکَ یَا بُنَیَّ! فَکَانَ جَابِرٌ یَأْتِیهِ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ کَانَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ یَقُولُونَ وَا عَجَبَاهْ لِجَابِرٍ یَأْتِی هَذَا الْغُلامَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ هُوَ آخِرُ مَنْ بَقِیَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص).[کافی، ج1، ص469].

با عمّامه سیاه در مسجد رسول الله(ص)می‏نشست و تکرار می‏کرد: یا باقر العلم! یا باقر العلم! مردم می‏گفتند: هذیان می‏گوید. می‏گفت: هرگز! من حامل سلام رسول الله(ص)به امام باقر(ع)هستم:

کَانَ یَقْعُدُ فِی مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ هُوَ مُعْتَجِرٌ بِعِمَامَةٍ سَوْدَاءَ وَ کَانَ یُنَادِی یَا بَاقِرَ الْعِلْمِ! یَا بَاقِرَ الْعِلْمِ! فَکَانَ أَهْلُ الْمَدِینَةِ یَقُولُونَ: جَابِرٌ یَهْجُرُ. فَکَانَ یَقُولُ: لا وَ اللَّهِ مَا أَهْجُرُ وَ لَکِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) یَقُولُ إِنَّکَ سَتُدْرِکُ رَجُلا مِنِّی اسْمُهُ اسْمِی وَ شَمَائِلُهُ شَمَائِلِی یَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً فَذَاکَ الَّذِی دَعَانِی إِلَی مَا أَقُول.[کافی، ج1، ص469].

در صحیح مسلم و کنز العمّال و أسد الغابه از او تجلیل بسیار شده است.

هر روز صبح و عصر در آن سنّ بالای 90 سالگی در حالی که نابینا بود با عصا روزی دو بار به منزل امام باقر(ع)می‏آمد و دست امام را می‏بوسید و می‏رفت.





برچسب ها :
ارسال در تاریخ جمعه 25/9/90 توسط محمد امیدواری ابرقویی
نظرات شما ()